هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...
انجامدهید . 2- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند . 3- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید . 4- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد . 5- وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید . 6- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید . 7- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید . 8- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند. 9- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید . 10- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید . 11-مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید . 12- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید . 13- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید،لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟ 14- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزمریسک های بزرگ هستند . 15- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد . 16- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید . 17- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران ومسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن . 18- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند . 19- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برایاصلاح آن اقدام کنید . 20- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود . 21- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید . موفق و پر انرژی باشید:سعید و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم... تابم را کجا بردی؟ نکردی رحم و رفتی، خوب،
تابم را کجا بردی؟ ز دل آسایش و از دیده
خوابم را کجا بردی؟ تو رو گرداندی و در چشم من تاریک شد دنیا چه کردی بی مروت؟ آفتابم
را کجا بردی؟ ز گیسوی تو یاد آرد دل و
چون کودکان بر من هجوم آرد که آن مشکین
طنابم را کجا بردی؟ ز حد بگذشت از دیدار تو
دیروز خرسندی کجا رفتی و عیش بی حسابم
را کجا بردی؟ زند چون عشق در وی شعله،
شهری را بسوزاند تو بی پروا دل پر انقلابم
را کجا بردی؟ به روی لوح دل نام تو را
بنوشته بودم من سوادم می پرد از سر کتابم
را کجا بردی؟ چه می خواهی ز جانم ای ره
آهن ز پیش من؟ رفاه خاطر پر اظطرابم را
کجا بردی؟ گنه باشد ز جانان شکوه
پیش دیگران گفتن روم پس از خودش پرسم که
تابم را کجا بردی؟ لاهوتی 1319 در روح وجان من می مانی ای وطن... در گذشت استاد محمد نوری خواننده حماسی و صدای جاودان و ماندگار ایران را به تمامی علاقه مندان عرصه هنر و موسیقی تسلیت عرض می کنم. *روحش شاد و یادش گرامی* ماشینش خرابشده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر بایدبپردازم؟" و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی: نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! نتونست بی توجه ازلبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه: نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه! برای پست امروز می خوام شعر بسیار زیبای دوست عزیزو نازنینم یوسف قلی وند رو بذارم.
یوسف قلی وند اهل استان اردبیله که درحدود 3 ساله که به صورت حرفه ای شعر میگه و بدون اغراق میگم کاراش حرف نداره. از شما خواننده عزیز هم تقاضا دارم اگر خواستید این شعر رو در وب سایت خودتون قرار بدین نام شاعر رو حتما ذکر کنید. با تشکر کمک کنی من از دور ببوسمت امشب بیا که بی خبر از شهر سفر کنیم یوسف قلی وند شما عزیزان باشم.امیدوارم این حقیر رو فراموش نکرده
باشید. این رو با نظر هایی که به یادگار می گذارید ثابت میکنید. از صمیم قلبم دوستتون دارم (سعید) بیابانم کویرم طاقت باران ندارم دیر می فهمی لبانم میکشد از بوسه های قطره هایت تیر می فهمی؟
نگاهم قرنها در جستجوی ابرهای تیره باقی بود
نمیدانم چرا امروز از باران شدم دلگیر می فهمی! دگر خو کرده ام بر این سکوت مرگبار خویش اما تو همه تنهائیم را کرده ای با نغمه ات تسخیر می فهمی؟
وجودم در نیاز یک درخت سبز یک دریاچه میسوزد
و باور میکنم گاهی حقیقت دارد این تصویر می فهمی؟ گمانم سر نوشتی نیست در راهم به جز خشکی و تنهایی
تو بازی میکنی با دستهای ظالم تقدیر می فهمی؟
کویرم طاقت باران ندارم ابر بارانی رهایم کن
که می ترسم در آغوشم شوی قربانی تبخیر می فهمی؟

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!
"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

تا میشود دور شویم و باهم خطر کنیم
امشب بیا که مست شویم و به جز سکوت...
ماه ِ شب ِ حضور ِ تو را در به در کنیم
شاید اجازه دهید و فرصتی شود بانو...
امشب تمام ِ قلب ِ تو زیر و زبر کنیم
امشب کمک کنی و من از دور ببوسمت
با یک خیال ِ ساده که شب را سحر کنیم
تاثیر ِ قرصهای خواب ِ من است که افکارم....
باید قرصهای خواب ِ خودمان را عوض کنیم
تکيه بر جاي خدا
شبي در حال مستي تکيه بر جاي خدا کردم
1- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت
1:40 توسط سعید| |
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت
4:5 توسط سعید| |
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت
3:37 توسط سعید| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت
2:40 توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت
4:22 توسط سعید| |
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که
نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت
2:24 توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت
5:2 توسط سعید| |
با سلام خدمت همه دوستان گلم.خیلی خوشحالم که بعد از مدتها برگشتم و
بازم می تونم در خدمت
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت
2:43 توسط سعید| |
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت
23:17 توسط سعید| |
در آن يک شب خدايا من عجايب کارها کردم
جهان را روي هم کوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاک عالم کهنه جهاني نو بنا کردم
کشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم کودتا کردم
خدا را بنده ي خود کرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها کردم
نمازو روزه را تعطيل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگي را از رياکاري جدا کردم
امام و قطب و پيغمبر نکردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا کردم
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا کردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياکاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا کردم
ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاري که با اهل ريا کردم
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که ميدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بري از هر جفا کردم
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سري داشت کو بر سر فکر استثمار کوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا کردم
نه يک بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جاي آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهاي مردم غم ديده وا کردم
به جاي آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا کردم
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا کردم
نگويندم که تاريکي به کفشت هست از اول
نکردم خلق شيطان را عجب کاري به جا کردم
چو ميدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار ديگر تا سحر ليکن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر يک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا کردم ....
اثر : کارو
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
1:52 توسط سعید| |


